شعری از حمزه شاد بخت برای صبا هفت برادران:
آتش در شهر شرافت
اشکم امشب ناخدایی میکند
خواب از چشمم جدایی میکند
در تب و تاب است جان بیغشم
سوختم من شعلهای از آتشم
باز محرابم رخ زیبای توست
این دلم دیوانه و شیدای توست
باز بغضی سینهام را چنگ زد
دست دیوی دیدهام را سنگ زد
مردم چشمم ببین در خون نشست
آه سردم بر سر گردون نشست
شهر انسان و شرافت سوختند
باز هم آلالهها افروختند
وای من این قرن قرن یاوگی ست
سهم مردان خدا آوارگی ست
کفر اینجا کد خدایی میکند
دیو و دد فرمانروایی میکند
ای تبر زن شرم کن یک دم، مزن
این رخ و گوش است و پهلو و دهن
با صبا گفتم و دیگر یاوران
یادتان همراز دشت خاوران
حرمت قرن است نام پاکتان
جان فدای پیکر صد چاکتان
جان من؛ زیباتر از سرو سهی
خوش خوش اندر چشم من پا می نهی
ناز انگشتت مرا دیوانه کرد
هفت گردون مرا ویرانه کرد
هفت انگشت تو هفت شهر جان
چشم تو سودای این آخر زمان
صد دل و جان حلقهٔ انگشت تو
باغ صد آلاله اندر مشت تو
دوست عزیز حمزه، بهمن از دوستان ماست بوی اعتماد کنید.